تبلیغات
دروس سال دوم راهنمایی - عجب حكایتی...!
 
دروس سال دوم راهنمایی
وبلاگ كمك درسی ودانلود انیمیشن و....

نویسنده : سید ابوالحسن حسینى
منبع:پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی راسخون

عجب حكایتى...!

مقدمه


بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین، خالق السموات و الارضین باعث الانبیاء و المرسلین و الصلواه و السلام على اشرف مخلوقاته خاتم النبیین ابالقاسم محمد (صلى الله علیه و آله ) و على اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین (علیهم السلام )
كلام را با حمد حضرت دوست كه فرمود: (( ن و القلم و ما یسطرون )) و با سپاس او كه نخستین معلم انسان است، حكایت را آغاز و درود نامحدود خود را به تنها در گرانقدر هستى حضرت خاتم، محمد مصطفى (صلى الله علیه و آله ) و اهلبیت گرامى كه روشنگر و هادى همه انسانها به صراط مستقیم هستند، مى فرستیم و با آرزوى تعجیل در فرج
یگانه یادگار اهلبیت عصمت و طهارت (علیهم السلام )، مهدى موعود (( عجل الله تعالى فرجه ))، والى و ولى مومنین و یاور همه ستمدیدگان و مظلومان و بر پا كننده عدل الهى در جهان و آرزوى توفیق براى همه كسانى كه چشم براه در انتظار آن حضرت هستند، دفترى آراسته ایم از پندهاى اخلاقى و حكایات اجتماعى و كلام بزرگان و عالمان و نصایح آنان.
آنچه در پیش روى شماست، نمى از یم گفته ها و گزیده هاى خواندنى گذشتگان كه همه در غالب حكایت و داستان است، بر آن شدیم كه نام این دفتر را بر گرفته از حكایتى كه آورده ایم (( عجب حكایتى...! )) بگذاریم و دوستداران صفحه و قلم را چندى در محفل خود میهمان كنیم و میزبان همه دوستداران حكایات و داستانها باشیم و همچنین خواستیم كه این دفتر هدیه اى به همه عزیزانى كه داراى علم و عمل و حلم و صفا هستند.
... و در آغاز و پایان این چند صفحه، طلب رحمت براى همه گذشتگان و همه آنانى كه با بجا گذاردن گفتارهاى اخلاقى در گنجینه ها چراغى بهره مند براى راه پر پیچ و خم زندگیمان قرار داده اند، و سر به تیره تراب بردند و در جوار حق آرمیده اند فقط در این تقدیم و این تدوین، بیش از این نتوانیم گفت كه :

برگ سبزى است، تحفه درویش
چه كند بینوا ندارد بیش

در پایان این كلام دست دعا بر مى داریم كه خداى متعال ما را در دنیا و آخرت از قرآن و پیامبر (صلى الله علیه و آله ) و اهلبیت گرامى اش جدا نفرماید.
و السلام على عبادالله الصالحین و الحمد لله رب العالمین
العبد راجى سید ابوالحسن حسینى
قم / جمادى الثانى 1422

تجسم اعمال در قبر


روزى شیخ بهائى به دیدار شخصى كه از اهل معرفت و بصیرت بود و در كنار یك قبرستان در اصفهان منزل داشت مى رود. شیخ بهائى به دوستش مى فرماید:
روز گذشته در این قبرستان كنار خانه شما امر عجیبى را دیدم كه جماعتى میتى را در گوشه اى از این گورستان دفن كردند، پس از چند ساعت كه گذشت و همه از قبرستان خارج شدند، بوى بسیار خوش و معطرى به مشام من خورد كه با عطرهاى دنیا قابل قیاس نبود بسیار تعجب كردم كه این بوى عطر از كجاست؟
به اطراف نگاه كردم، یكباره جوان زیبا رویى را دیدم كه به سمت آن قبر مى رفت كم كم از دیده گانم محو شد. طولى نكشید كه بوى متعفن و بدى به مشام من رسید كه از هر بوى گندى در دنیا بدتر بود،
باز متعجب شدم به اطراف نگاه كردم، سگى را دیدم كه بسوى همان قبر مى رفت و سپس ناپدید شد. همینطور بحالت تعجب ایستاده بودم كه ناگهان همان جوان زیبا از طرف آن قبر برگشت ولى بسیار مجروح و زشت شده بود.
به خودم جرات دادم كه بسوى او بروم و سؤ ال كنم، به كنارش رفتم و گفتم حقیقت امر را براى من روشن كن.
گفت : من عمل صالح این میتى بودم كه الان شما شاهد دفن او بودید و من در كنارش باید مى بودم كه ناگهان، سگى وارد قبرش شد كه همان اعمال زشت و ناشایست او بود و چون گناهان او بیشتر از اعمال صالح او بود لذا آن سگ به من حمله كرد و مرا از قبر، بیرون انداخت، و الان همان سگ با او هم نشین است. شیخ بهائى مى فرماید: این نوع از مكاشفات صحیح است چون به عقیده ما اعمال انسان در عالم قبر و برزخ تجسم پیدا مى كند و به صورتهاى متناسب با اعمال تبدیل مى شود، كه اگر اعمال صالح باشد، به صورتهاى زیبا جلوه مى كند و ظاهر مى شود و اگر اعمال ناپسند، در انسان جمع شده باشد، به شكل صورتهاى زشت ظاهر مى شود " 1 "

قاضى حسود


داستان (( ابولیلاى قاضى )) در زمان حضرت جواد (علیه السلام ) شنیدنى است، قاضى ابو لیلا در زمان متوكل عباسى قاضى القضات و در راس دستگاه قضایى خلافت به اصطلاح اسلامى آن روز بوده است، مغازه دار نزدیك منزل قاضى، (( زرقا )) نامى بود و قاضى با زرقا رفیق بود، روزى به زرقا رسید در حالى كه قاضى سخت پریشان بود زرقا پرسید جناب قاضى چرا امروز این قدر ناراحت هستى؟ گفت اگر بدانى در محضر خلیفه چه مصیبتى بر من وارد آمد؟ دزدى را آوردند كه سرقتش ثابت شده بود، در اجراى حد از من پرسید چه مقدار از دستش را باید قطع كرد، من گفتم در قرآن مجید خداوند مى فرماید: دست دزد را باید قطع كرد و دست را در آیه وضو تا (( مرفق )) یعنى (( آرنج )) باید شست، لذا دستش را از مرفق باید قطع كرد.
خلیفه از قضات دیگر كه در مجلس حاضر بودند، پرسید و آنان گفتند از بند دست باید قطع كرد، چون خداوند دست را در دو آیه تیمم از مچ شمرده است. خلیفه رو به امام شیعه ها حضرت جواد (علیه السلام ) كرد، و از او سؤ ال كرد. حضرت فرمود: دیگران پاسخ را گفتند، خلیفه گفت شما هم بفرمایید حضرت مجددا فرمود: دیگران گفتند، خلیفه اصرار كرد و به ناچار حضرت فرمود: (( باید انگشتان او را قطع كرد؛ چون خداوند مى فرماید: مساجد براى خداست و مساجد جمع مسجد، جاهایى است كه در حال سجده به زمین گذاشته مى شود، این دزد وقتى مى خواهد نماز بخواند در سجده باید هفت عضوش بر زمین برسد: دو كف دستش را كه باید به زمین بگذارد نباید قطع شود بلكه باید تنها انگشتانش را قطع كرد تا این را فرمود، خلیفه گفت : احسنت! مرحبا! و فورا دستور داد مطابق فرموده امام جواد (علیه السلام ) عمل كنند و دست دزد را از انگشتانش قطع كردند.
در این وقت مثل اینكه عالم را بر سر من خراب كردند. كه چگونه جوان 25 ساله را بر من مقدم داشت، پریشان شدم و با خود گفتم كه تا او را نكشم رها نمى كنم، با اینكه مى دانم هر كسى این جوان را به قتل برساند به آتش مى رود ولى بر تصمیم خود اصرار مى كردم!!
زرقا گوید او را نصیحت كردم اما او نپذیرفت؛ روز بعد قاضى نزد خلیفه مى رود و به طور خصوصى مى گوید آیا فهمیدى دیروز چه كردى؟ كسى كه قسمت اعظمى از مسلمانان او را امام مى دانند خلیفه بحق پیغمبر مى دانند و تو را باطل مى شمارند به جاى اینكه او را محو كنى، جلوه دادى و تقویت نمودى! آنانى كه مى گفتند او بر حق است اكنون مى گویند دیدید خود خلیفه هم فهمید و گفته او را بر دیگران مقدم داشت این چه اشتباه بزرگى بود كه كردى؟ این قدر در گوش خلیفه خواند تا او را راضى به قتل حضرت جواد (علیه السلام ) كرد و متوكل عباسى لعنت الله علیه دستور داد تا حضرت را به شهادت برسانند و بالاخره در روز آخر ذیقعده از سال 220 هجرى قمرى حضرت را مسموم كردند " 2 "

خداوند، ستار العیوب


آورده اند كه در زمان حضرت رسول اكرم (صلى الله علیه و آله ) شخصى به خدمت آن حضرت آمد و گفت یا رسول الله گناهى كرده ام، اگر توبه كنم خداى تعالى مرا مى آمرزد؟ حضرت فرمود: بلى، چرا كه خداوند عالمان ستار العیوب است و غفار الذنوب.
آن مرد گفت : یا رسول الله مشكل است این گناه كه از من صادر شده خداى تعالى ببخشد.
حضرت فرمود: قتل كرده اى
گفت : نه
حضرت فرمود: پس گناه خود را به من بگو!
آن مرد گفت : یا رسول الله من مردى مى باشم (( بناش )) یعنى كفن دزدى مى كنم، از جمله روزى دخترى از بزرگان فوت شده بود، دانستم كه او را كفن خوش قماش خواهند كرد، شب رفتم كفن او را باز كنم، شیطان مرا فریب داد، یا رسول الله، هم كفن او را بیرون آوردم و هم با او جمع شدم و مهر بكارت او را بردم و در همان ساعت صدائى به گوشم خورد كه اى فاسق فاجر من پاك بودم مرا پلید ساختى، خداى تعالى جوابت بدهد! حضرت چون این سخن را از آن مرد شنید گفت : دور شو ملعون! آن مرد از شهر بیرون شد و روى به صحرا نهاد و چهل شبانه روز گریه و زارى مى كرد و از خداوند طلب عفو و بخشش مى كرد و مى گفت : خدوندا، همه كس به درگاه تو پناه مى آورد و رسول تو مرا از درگاهت راند، و بعد از چهل شبانه روز جبرئیل (علیه السلام ) به آن حضرت نازل شد و گفت : خداوند تو را سلام مى رساند و مى فرماید كه ما تو را وسیله آمرزش عاصیان قرار دادیم، چرا این مرد را از درگاه ما ناامید كرده اى؟ او را دریاب كه توبه او قبول شد، و همچنین هر كس به قصد توبه به درگاه ما روى آورد، البته گناه او را مى آمرزیم. " 3 "

این درگه ما درگه ناامیدى نیست
صد بار اگر توبه شكستى باز آى

بزرگترین ریسمان


در حالات شیخ انصارى نوشته اند روزى یكى از فضلا در مجلس بحث شیخ گفت : خوابى براى شما دیدم ولى خجالت مى كشم نقل كنم. شیخ فرمود بگو: عرض كرد دیشب در خواب شیطان را دیدم طنابهاى مختلف نازك و ضخیم داشت، پرسیدم این طناب ضخیم براى كیست؟
گفت براى استادت شیخ انصارى است، خیلى زور مى خواهد تا شیخ را بكشانم، دیروز به هر زحمتى بود او را به دام انداختم، تا بازار او را كشاندم ولى طناب را پاره كرد و فرار نمود، این خواب نمى دانم حقیقت دارد یا نه؟
شیخ تبسم كرد و فرمود: ملعون راست گفته است، دیروز در منزل چند میهمان زن به ما وارد شدند، به من پشنهاد كردند مقدارى میوه براى مهمانان بگیرم، و چون در منزل از خودم پولى نداشتم به سراغ پولى كه جهت نماز و روزه و ختم قرآن از شخصى در منزل ما امانت بود رفتم و به عنوان قرض برداشتم كه به بازار بروم و میوه تهیه كنم، بعد كه پول رسید جایش بگذارم، تا به درب مغازه رسیدم ناگهان به خود آمدم و گفتم مرتضى شاید مردى، از كجا زنده بمانى و قرضت را ادا كنى.
برگشتم و پول را به جاى خودش گذاشتم، این است پاره كردن طناب ضخیم.
جالب، قسمت آخر این رویا است كه آن فاضل محترم گفت : از شیطان پرسیدم طناب من كدام است؟ نگاهى به من افكند و گفت : تو نیاز به طناب ندارى؛ به قول من با یك عكس بالاى سر در سینما یا با شنیدن ترانه اى مى آئى، قوتى ندارى كه بتوانى مقاومت كنى. " 4 "

ازدواج دو پیامبر


سجاح بنت حارث كه در زمان مسیلمه كذاب، ادعاى پیامبرى كرده بود، عازم جنگ با مسیلمه شد. وقتى دو گروه در مقابل هم قرار گرفتند مسیلمه اموالى را براى سجاح فرستاده و به او پیشنهاد صلح داد و با او قرار ملاقات گذاشت. روز ملاقات، سجاح وارد چادر مسیلمه شد و با هم به مذاكره پرداختند. مسیلمه به سجاح گفت : (( قرآنى را كه جبرئیل از نزد خداوند برایت آورده بخوان. سجاح گفت، این آیه را به خاطر دارم كه مى فرماید:
معاشر النساء خلقن ازواجا وجلعن ازواجا نولجه فیكن ایلاجا و نخزجه منكن اخراجا مسیلمه گفت : رغبتى به شوهر كردن دارى تا تو را تزویج كنم؟ سجاح گفت : آرى.
سپس آنها تا سه روز با هم بودند تا اینكه سجاح از چادر مسیلمه خارج شد، اصحاب به سجاح گفتند: (( مسیلمه را چگونه یافتى؟
گفت : پیغمبر مرجعى است، او مرا تزویج نمود تا مردم بگویند پیغمبرى پیغمبر دیگرى را تزویج كرد. اصحاب گفتند: زنى مثل تو نباید بدون مهر تزویج مى كرد، گفت : مهر مقرر این است كه نماز صبح و عشاء را از شما ساقط نمودیم " 5
"

از صاحب خانه اجازه بگیر


آورده اند كه نیمه شبى عمر براى سركشى در كوچه هاى مدینه حركت مى كرد به درب خانه اى رسید كه صداى آواز و لهو بگوش مى خورد. از دیوار خانه بالا رفت و سر در خانه طرف كرد با صداى خشن به او نهیب داد اى فاسق چه مى كنى؟ حیا نمى كنى؟ و از این قبیل تندیها. صاحبخانه كه مردى آگاه و زیرك بود پاسخ داد اى خلیفه اگر من یك گناه كردم تو چند گناه مرتكب شدى. اول اینكه مگر خداى نفرموده است از پشت دیوار به خانه در آمدن را (( لما تدخلوا البیوت من ظهورها )) چرا تو از پشت دیوار آمدى و حال آنكه پرودگار امر فرموده از درب خانه ها وارد شوید. (( ادخلو البیوت من ابوابها )) دوم آنكه : خدا در قرآن مى فرماید (( لا تدخلو البیوت الا باذن اهلها )) اجازه بگیر از صاحب خانه، بدون اذن حرام است سر بگذارد برود در خانه مردم هر چند قوم و خویش باشد بالاتر بگوییم هر چند خانه پدرت باشد، خانه پدرت كه مى خواهى بروى اذن بگیر چه بسا زن پدرت در نزد او باشد بوضعى كه خوش ندارد، یا اینكه آدمى با استیناس وارد خانه گردد ممكن است زن در حالى باشد كه دوست ندارد شوهر او را با آن حال ببیند.
سوم : خدا در قرآن فرموده كه (( فلسلموا على اهلها )) در هر خانه اى كه وارد مى شوید بر اهل آن خانه سلام كنید، خدا امر كرده است حتى در خانه خودت هم همین است. اگر از امت محمد (صلى الله علیه و آله ) هستى بشنو از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرموده : شش چیز است كه من تا آخر عمر از كف نمى دهم یكى سلام بر كسانى كه از نظر سن از آن حضرت كوچكتر بودند و یكى سلام بر اطفال، ابتدا رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) هر كه را مى دید سلام مى كرد كوچك باشد یا بزرگ پیاده باشد یا سواره، این چیزها در كار نبود انتظار سلام از هیچكس نداشت، خلاصه از در كه وارد خانه مى شوى سلام كن حال همسرت باشد یا فرزندت یا پدر و یا مادرت، مستحب است، كسى كه وارد مى شود باید سلام بكند و این مسئله را هم ذكر كرده اند كه اگر شخصى وارد خانه اش شد كسى در خانه نباشد بگوید السلام علیكم و رحمه الله و بركاته یا بگوید چنانچه روایت دارد اگر وارد خانه شدى و كسى نبود بگو (( السلام علینا و ربنا )) یا (( السلام علینا و على عبادالله الصالحین )) - خلاصه بدون سلام داخل هیچ مكانى مشو حتى خانه خالى.
چهارم : خدا در قرآن مى فرماید: (( لا تجسسوا )) جستجو و كنجكاوى در كار مردم نكن، از سوراخ و گوشه درب از بالاى بام نگاه نكن كه در خانه چه كار مى كنند چه كار دارى از زندگى مردم سر در آورى هر كس در خانه اش آزاد است تجسس در امور مردم حرام است " 6 "

نزول آیه


گویند: روزگارى سه نفر به نامهاى مشهدى على و ابراهیم و موسى مسجدى را بنا كردند و پس از تكمیل مسجد شیخى را آوردند تا در آنجا اقامه نماز كند، این روحانى محترم هر شب بعد از سوره حمد سوره اعلى را مى خواند و وقتى به صحف ابراهیم و موسى مى رسید مشهدى على خیلى ناراحت مى شد كه چرا امام جماعت اسم دو بانى دیگر را در نماز مى آورد ولى از او یادى نمى شود. یك شب روحانى را به منزل دعوت نمود و از او پذیرائى گرمى به عمل آورد و گفت در ساختن این مسجد من و ابراهیم و موسى با هم همكارى داشتیم و هر سه زحمت كشیده ایم و حتى سهم من نسبت به آنها بیشتر هم بوده، روحانى هم گفت خدا قبول كند، خداوند جزاى خیر به شما بدهد. و متوجه منظور مشهدى على نشد، شب بعد كه دوباره جماعت تشكیل شد مشهدى على دید كه باز هم اسمى از او به میان نیامد عصبانى شد و بعد از تمام شدن نماز پشت سر امام جماعت راه افتاد و در كوچه خلوتى او را به باد كتك گرفت و با چوب دستى به جان او افتاد و به او یاد آورى كرد كه باید در نماز اسم او را هم بیاورد. بیچاره امام جماعت كتك خورده، شب بعد اینگونه سوره را خواند و گفت صحف ابراهیم و مشت على و موسى. بعد از نماز عده اى به او اعتراض كردند و گفتند: آقا این آیه كى و كجا نازل شد آقا فرمود: شب گذشته در كوچه به زور چوب نازل گردیده است " 7 "






 
 
بالای صفحه